جاده ای که آغاز و پایانش معلوم نیس....
زندگی مثل یه جاده اس....
جاده ای که توش فقط خودتی و خودت....
این جاده...خیلی طولانیه...اونقدر طولانی که مدام باید در حال راه رفتن باشی....
اما....به سوی کجا؟؟
کدوم هدف؟....
تو این جاده...کسای زیادی رو می بینی..یکی باهات همسفر میشه...و دیگری بلای جونت....
یکی میخواد کمکت کنه...و فکر میکنه که میتونه...ولی....
وقتی میخواد کمکت کنه ...آرزو میکنی که ای کاش هیچ وقت طرفت نمی اومد....
دوباره تنها میشی...گاهی به گودال میرسی....گاهی به یه چشمه....
گاهی به خشکسالی میرسی...گاهی به چمنزار....گاهی اونقدر خسته میشی که میگی:
ای کاش هیچوقت اینجا نبودم....میدونی دلیلش چیه؟؟اینه که گاهی اوقات فقط خودت خودتو میفهمی..
احساس میکنی دلت از همه گرفته...ولی هیچ کس درکت نمی کنه....
همش میخوای یه چیزی بگی که حق با توئه...ولی انگار کسی گوش شنوا نداره....
هیچ کس گوش شنوا نداره....ولی دهان پر جنب وجوش داره...دهانی که آنقدر فریاد میزنه که صدای خودش رو هم نمیشنوه....چه برسه به صدای بغض آلود تو رو....
وقتی به آخر این جاده برسی .....احساس آرامش میکنی...چون اون موقع به خدا نزدیکتری و تنها خودت نیستی که صداتو میشنوی...اون موقعس که خدا هم صداتو میشنوه و حق رو به تو میده و احساس میکنی:
بهترین لحظه ی عمرتو میگذرونی و به حقت رسیدی...

نظرات شما عزیزان: